فكر كن..

ایستاده ی خسته یا چگونه مانند سیمرغ از خاکستر خود دوباره متولد شویم

 

 

236-و بالاخره باران

یا غیاث المستغیثین

باران دخترم

دختری که در 67مین ماه گرد من وبانو

همزمان با اذان ظهر آمد..

باران

دخترم

خوش آمدی

 


۱۳٩٠/۱٠/۱٩ | پيام هاي ديگران ()

 

235-A visit from the Stork

یا غیاث المستغیثین

ما-من وبانو- 68ماه است که با همیم...ولی به دلایل عدیده تا امروز این قضیه به تعویق افتاده بود بالاخره خدا یه نظری هم به ما کرد و لک لک ها برامون سوغات آوردن ولی هنوز سنش به اندازه تعداد پست های وبلاگمه...

یعنی تا 20 دی ماه به دنیا می آید....پس منتظر هستم تا بیاید....

 

 

 


۱۳٩٠/٩/٥ | پيام هاي ديگران ()

 

234- بهشت و دوزخ

خالق من "بهشتی" دارد،نزدیک ،زیبا و بزرگ:

و

"دوزخی" دارد،به گمانم کوچک و بعید

و

در پی دلیلی ست که ببخشد ما را....


۱۳٩٠/۸/۱٩ | پيام هاي ديگران ()

 

233-حسودی

وقتی‌ باد آروم آروم، موتو نوازش می‌کنه...

طبیعت وجودتو اینقدر ستایش می‌کنه...

وقتی‌ که یواشکی خواب به سراغ تو میاد...

برای داشتن چشمای تو خواهش می‌کنه...


این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!


این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!

 

وقتی‌ شب فقط میاد، برای خوابیدن تو

خورشید از خواب پا می‌شه، تنها واسه دیدن تو

وقتی‌ که چشمه حریصه، واسه لمس تن تو

یا که پیچک آرزوشه، بشه پیراهن تو

 

این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!

این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!

 

وقتی‌ هر پرنده به عشق تو پرواز می‌کنه

عشق تو، حتی طبیعتو هوس باز می‌کنه

وقتی‌ تو قلب خدا این همه جا هست واسه تو

چرخ گردون، واسه تو گردشو آغاز می‌کنه

 

این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!

این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!

این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!


این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!

 

پ.ن:حیف که اسم شاعرش رو نمیدونم....

پ.ن2:سید رضا میرکریمی و مازیار میری عزیز ممنون که "یه حبه قند" و "سعادت آباد "رو ساختید.

پ.ن3:متشکر از حامد بهداد که  شعر بالا  رو در جواب این شعر لیلا حاتمی ومهناز افشار میخونه....


۱۳٩٠/۸/٧ | پيام هاي ديگران ()

 

232-روی ماه خداوند را..........

...

کاش یک تکه سنگ بودم.یک تکه چوب.مشتی خاک.کاش سپور بودم.یک نانوا.یک خیاط.دست فروش .دوره گرد. پزشک.وزیر. یک واکسی کنار خیابون.کاش کسی بودم که تو رو نمیشناخت.کاش دلم از سنگ بود.کاش اصلا" دل نداشتم.کاش اصلا" نبودم.کاش نبودی.کاش میشد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد.آخ...!کاش یکی از آجرهای خانه ات بودم.یا یک مشت خاک باغچه ات.کاش دستگیره اتاقت بودم تا روزی هزار بار مرا لمس کنی. کاش چادرت بودم.نه،کاش دست هایت بودم.کاش چشمهایت بودم.کاش دلت بودم.نه؛کاش ریه هات بودم تا نفس ات در من فرو ببری و ازمن بیرون بیاوری.کاش من تو بودم.کاش تو من بودی.کاش ما یکی بودیم.یک نفر دوتایی!!

 

پ.ن:روی ماه خداوند را ببوس نوشته مصطفی مستور


۱۳٩٠/٧/٢۳ | پيام هاي ديگران ()

 

231- حالم عوض میشه

بی اعتمادم کن به همه ی دنیا اینکه با من باش
کنار من تنها، کنار من تنها، کنار من تنها
از اولین جملت، فهمیده بودم زود
عشق های قبل از تو سوء تفاهم بود
اونقدر می خوامت همه باهات بد شن
با حسرت هر روز از کنار ما رد شن


حالم عوض میشه، حرف تو که باشه
اسم تو بارونه، عطر تو همراشه
اون گوشه از قلبم، که مال هیچکس نیست
کی با تو آروم شد، اصلا مشخص نیست


بی اعتمادم کن به همه ی دنیا اینکه با من باش
کنار من تنها، کنار من تنها، کنار من تنها
از اولین جملت، فهمیده بودم زود
عشق های قبل از تو سوء تفاهم بود
اونقدر می خوامت همه باهات بد شن
با حسرت هر روز از کنار ما رد شن


حالم عوض میشه، حرف تو که باشه
اسم تو بارونه، عطر تو همراشه
اون گوشه از قلبم، که مال هیچکس نیست
کی با تو آروم شد، اصلا مشخص نیست

پ.ن:تقدیم به این روزهای خودم،بانو؛باران...


۱۳٩٠/٦/٢٤ | پيام هاي ديگران ()

 

230-یک تنها سفر...

یا حق

سه شنبه ، نه بهتره بگم دوشنبه قاطی کردم ووسایل جمع  که صبح برم توچال..

یکی نگفت عقل کل وسط هفته  هیشکی نیست توی کوه، کجا میری...

رفتم تا پلنگ چال 10 نفر ندیدم..تاایستگاه هفت توچال هیچ بنی بشری ندیدم، توی ایستگاه هفت یه مشت المانی نشسته بودن

بعد از استراحت رفتم قله دو نفر دیدم توی راه...وقتی رفتم دیدیم همونجا نشسته با همون لباس سفید خوشگلش..

درسته هر روز صبح میبینم وبهش سلام میکنم ولی خیلی وقت بود از نزدیک ندیده بودمش.دماوند قشنگم با غرور وابهت هنوز پای برجا ایستاده....

تا برگردم دوباره ایستگاه هفت و پنج و پلنگچال همش دو نفر دیدم..همونایی که نزدیک قله دیده بودمشون...

خلاصه بد روزی بود ..تنها وبی کس بودم..

حالا بعد از یک قرار شکست آور..حال فردا خود به تنهایی به اووان قزوین میروم..الموت یادم نمیره....

 


۱۳٩٠/٦/۱٩ | پيام هاي ديگران ()

 

229-علی

بی شناختن،علی چون دیگران است!

علی موجودی مجهول وناشناس مانند بتی است که می پرستیمش، بی آن که میان ما واو هیچ ارتباطی وجود داشته باشد.

علی در برابر ما ایستاده. شناختنش از مسیولیت سرشارمان میکند.پس به جای شناختن علی وقبول مسئولیت؛راه حلی میجوییم و می یابیم!!

به جای شناختن علی وزندگی اش وخواندن وفهمیدن نهج البلاغه اش،حب اش را بگیر و شناختنش را رها کن! چرا که حب علی بدون شناختن ایجاد مسئولیت نمیکند.

...هرچه میخواهی گریه کن، هو بکش، عشق ومحبت بورز؛بی اندکی شناخت ،علی را فرشته کن ،خدایش کن،نمی تواند ذره ای در زندگی ات تاثیر داشته باشد و بایستنی بر دوشت بگذارد!

فقط نشناسش!! که شناختن مسئولیت آور است!....

((شیعه علی بودن))مسئولیت سنگینی را بر دوش انسان بار میکند؛مسئولیتی که از همه مسئولیت هایی که مکتبهای آزادی خواهی عدالت خواهی وآزادی بخش بردوش معتقدان وپیروان خود مینهد،سنگین تر است.

شناختن علی ((ذهنیت))است.حب علی را ((احساس))است،اما تشیع علی((عمل ))است.

 دکتر علی شریعتی

 

 


۱۳٩٠/٥/٢٧ | پيام هاي ديگران ()

 

227-ماه مهمانی خدا

یا تو..

رجز خواندم و رجز خواندی

خودرا معرفی کردم وخود را معرفی کردی.....

گفتم :من همانم که به تو پشت کرده ام

گفتی: من همانم که برایت آغوش گشوده ام!

گفتم : من به جنگ تو آمده ام

گفتی:من دستهایم را سپرکرده ام که ازهیچ جنگی زخم نخوری!

گفتم: مگر نمیبینی هر روز پنجه میکشم به صورتت؟

گفتی:مگر نمیبینی هرشب روی زخمهایت مرهم می گذارم؟

تو از مهر گفتی ومن از کین.

من بدتریت بودم وتو بهترین

تو خودت را گفتی و من خودم را........

دیگر نمیشد چیزی گفت!

دست به اسلحه ام بردم......

گریستم

در آغوشت

که این تنها سلاحم بود......

***

و ما سالها بود که یکدیگر را میشناختیم

 

سید حسین متولیان


۱۳٩٠/٥/٢٤ | پيام هاي ديگران ()

 

226-monister

I don’t know who you are. I don’t know what you want

If you are looking for a ransom، I can tell you, I don’t have money

But what I do have are a very particular set of skills

Skills I’ve acquired over a very long career

Skills that make me a nightmare for people like you

If you let my daughter go now, that’ll be the end of it.

I will not look for you. I will not pursue you.

But if you don’t, I will look for you.

I will find you…And I will kill you.

 

 

Good luck

پ.ن:عاشق این قسمت از دیالوگهای فیلم taken هستم .


۱۳٩٠/٥/٧ | پيام هاي ديگران ()

 
 
 
 

دوستان

یادداشتهای دختر گُل‌فروش مترو

گیلاسی خانومی هستم

سنگ نوشته های مهزیار

حضرت والا مامبو جامبو

قصه های دختر پرتغالی

قصه های عامه پسند

شکلات فرانسوی

از پشت یک سوم

دختره ی مستقل

خبرنگار افتخاری

ماه هفت شب

city butterfly

آقاهه وخانومه

نی نی آنتیک

سیب گاززده

سفر با چیکو

today link

حریم من

نوشی

داستان

آناپورنا

آنتیک

baran

رها

زهرا

 

امکانات جانبی

RSS 2.0